✿✿✿ پسر بهاری ✿✿✿

هوراااااااااااااااااااااااااا

دیشب خونه مامان جون بودیم داشتن برات شعر میخوندن  و دست میزدن که تو هم شروع کردی به دست زدن

وااااااااااااای خدا نمیدونی چه جیغی کشیدم از خوشحالی

خیلی وقت بود منتظر این صحنه بودم

خودتم فهمیده بودی که یه کار جدید کردی  و کلی خجالت کشیدیخجالت و سرت رو توی بغلم قایم کردی

فدات بشم  الهی از کجا بلد بودی دست بزنی مامان ؟ سوال

دیگه سینه خیزهم بری عالیه نیشخند

 

شب عکساتو میزارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط مامان بهار نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط مامان بهار نظرات () |

عزیز دلم ،پسر خوبـــــــــــــــــــــــم گلدونای خونه از دستت آسایش ندارننیشخند

میذارمت تو رورئک و به اولین چیزی که نگاه میکنی گلدونا هست و تمــــــــــام سعیت رو میکنی که بهش برسیشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  

خیلی شیرین شدی

دیوانه وار دوست دارم

تو بغلم میگیرمت و اینقدر بوست میکنم

میچلونمت که جیغت در میاد و خودتو کلی لوس میکنی برام

                                              06300000

یاد گرفتی این جوری میکنی

 

دیگه این موقع من نمیتونم خودمو کنترل کنم و میچلونمت و حسابی بوست میکنم و این

موقع هست که حس میکنم قلبم داره از تو سینم میزنه بیرون و نفسم بند میادهیپنوتیزم

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز

هر جا میریم همه عاشقت میشن و کلی باهات بازی میکنن و خدا رو شکر تو هم خیلی پسر خوبی هستی و کلی براشون میخندی خلاصه که کلی دل میبری

مامان جون دوست دارم همیشه همین جوری بمونی

همین قدر خنده رو _ اچتماعی و همه ی خصوصیات خوبی که الان داری و همیشه نگه داری

تا همیشه همه از بودن باهات لذت ببرن

قالبــــ ها و شکلکــــ هاے آینــ ـ ـاز

وارد ششمین ماه زندگیت شدیماچ

Happy Birthday Scraps, Happy Birthday Graphics for Orkut, Myspace

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآشش ماه هست که زندگیمون حال و های دیگه ای پیدا کرده

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآشش ماه هست که زندگی رو جور دیگه ای میبینیم

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآ شش ماه هست که خدا رو جور دیگه ای شکر میکنیم

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآشش ماه هست که خودمو فراموش کردم و همیشه به فکر تو هستم

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآشش ماه هست که ...

عزیزم آخرین واکسنتم زدی و خدا رو شکر این دفعه از همیشه راحت تر بود

خیلی کم تب کردی و یه کوچولو هم پات درد میکرد

دیگه بزرگ تر شدی و قوی شدی و کمتر اذیت میشی

همیشه برات دعا میکنم که همیشه  شاد باشی و سالم

اینم عکست بعد واکسن

دیگه 1 هفته هست که سوپم میخوری و خدا رو شکر خیلی دوست داری

برات چند قطره لیمو تازه هم میریزم و کلــــــــــی کیف میکنی

راستی عکسای آتلیه ت هم گرفتیم که برات عکسشو میذارم

اینم از این پسر شیرین و به قول زن دایی بهار نون خامه اینیشخند

http://67.228.12.56/pub/729/729999d373gfp5lq.gif

برای دیدن عکسای بیشتر به ادامه مطلب برید

 

 

 

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۳ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط مامان بهار نظرات () |

منو عشقم

سلام به پسر شیطون خودم


الان 2 هفته هست که میخوام بیام برات بنویسم از شیرین کاریات ولی فرصت نمیکنم

24 مهر 5 ماهت تموم شد و دیگه برات غذا رو شروع کردم

آخه وقتی میبینی ما داریم غذا میخوریم اینقدر جیغ میزنی که به شما هم بدیم

صبح ها که میارمت میشونمت تو صندلی غذا و یه تکه نونم میدم دستت و با کلی ذوق میخوری

    بـــه بـــه چقدر خوشمزستخوشمزه مامان یه چایی هم بریز باهاش بخوریمنیشخند

   

عاشق چایی هستی و وقتی میبینی دارم میخورم کلی جیغ میکشی و دست دراز میکنی که به منم بده

فکر کنم به دایی هات رفته باشی و چایی خوره حرفه ای بشی

 

اول برات از حریره آرد برنج شروع کردم

         مامان این که همش شیره - یکم غلیظ تر برام درست کن

   

دیگه بعد از چند روز صبح ها بهت سرلاک میدم و عصرا حریره بادوم که عاشقشی

اینجا برا اولین بار حریره بادوم خوردی که کلی کیف کردی

                  آها این شدا - بـــــــــــه مامان همشو بده بخورم

اینجا هم برا اولین بار سرلاک خوردی که از ذوقت نمیدونستی چه جوری بخوری

  

  

 

http://up.vatandownload.com/images/v7cnmxqb9djlc69mu2k.gif

چند روز پیش با هم رفتیم خونه دوست من (خاله مهسا) که یه پسر کوچولوی ناز داره که 21 روز ازت بزرگتره

البته قبلا اومدن خونه ما (وقتی 2 ماهه بودی)

اینم عکست با مهدیار وقتی برا اولین بار همدیگرو دیدین

  

اینم عکس این دفعه که ما رفتیم خونشون

شناختیش؟

                   بذار یکم نگاش کنـــــمسوال آهـــــــــــا یادم اومد

  

                              مهدیار بیــــا با اینا بازی کنیم

  

ماشالا مهدیار کلی شیطون شده بود هزار ماشالله

اینقدر ذوقشو کردم ... سینه خیز میرفت و تو روروئک که میزاشتش از این ور خونه به اون ور خونه میرفت هزار ماشالله

دیگه از اون روز به بعد منم تصمیم گرفتم که یکم طولانی تر بذارمت تو روروئک تا قدم برداشتن و یاد بگیری

خیلی کارات بامزه بود . 2 روز اول به عقب میرفتی

   

بعد دور خودت میچرخیدی

     

   

    ولی الان دیگه کاملا ماهر شدی و مستقیم هم میتونی حرکت کنی

    قربونت برم که اینقدر شیرینی شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  خــــــــــیلی  دوست دارم     

http://up.vatandownload.com/images/v7cnmxqb9djlc69mu2k.gif

دیگه برات بگم که بابات استخر رو به خاطرت گرم کرد تا بو رو هم با خودش ببره تو آب

ولی هنوز خیلی سرده - البته برا ما خوبه ولی برا تو هنوز سرده

فقط نشستی و بابات رو تماشا کردی - کلی هم تعجب کرده بودی و مات نگاه میکردی

اینم عکس اولین تجربه ت از استخر که فقط پاهات خیس شدن

  

اینم تمام اتفاقات این 2 هفته که وقت نکردم برات بنویسم 


 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط مامان بهار نظرات () |

پاییز مبــــــــــــــــــارک

پسر کوشولوی خودم این اولین پاییزی هست که پیش ما هستی

امسال پاییز از همیشه برام قشنگتر هست به خاطر وجود شما ماچ

تو این مدت اتفاقات مهم زیادی افتاد که وقت نکردم بیام و بنویسم

اول از همه اینکه هورا درست همون روزی که من فهمیدم یه فرشته

کوچولو تو راه دارم امسال دایی احسان و آیدا جون فهمیدن که اونا هم یه فرشته

کوچولوی فسقلی تو راه دارن

یعنی من دارم برای اولین بـــــــــــــــــار عمه میشم و شما هم پسر عمه قلب

وای که چقدر ذوق کردمماچ

احتمالا تاریخ تولداتون یکی میشه ولی شما 1 سال بزرگتر هستی

ایشالا که با هم دوستای خوبی میشید

                                       

 

دوم اینکه خاله زهرا (دختر عمه من) داره ازدواج میکنه و 14 مهر مراسم بله برون بود که شما رو هم دعوت کردن

آخه زهرا خیلی دوست داره و مثل اینکه چشماتو که برا اولین بار باز کردی زهرا جلوی چشمات بوده و خودش کلی ذوق میکنه

خلاصه اینکه 5 شنبه کلی خوشتیپ کردی و رفتیم به سوی خونه عمه من

کلی همه دوست دارن و ذوقت میکردن

شما هم که خوشخنده کلی دل بردی از همه

خلاصه که شما هم به عنوان بزرگترین نتیجه کوچیکترین فرد اون مجلس بودی

  

                                         

  کلی شیطون شدی و تا میزارمت زمین 1 ثانیه هم طول نمیکشه که میچرخی

        و خودتم کلی کیف میکنی

   

  تا منو میبینی دستاتو میاری بالا یعنی بغلم کن و کلی میخندی و دل میبری

   برات آهنگ که میزاریم کلی ذوق میکنی و دست و پاهاتو با هم تکون میدی

  آآآآآ م ِ مو گ غ ی ن ما بو میگی و کلی جیغ میکشی

  توی خواب کلی وول میخوری و مث عقربه ساعت میچرخی


  تو تخت پارکت اصلا خوشت نمیاد که بخوابی چون میخوری به این توریهای کنارش

       و زود بیدار میشی   کنار خودمونم که میخوابی چنان مشت و لگدهایی نثار من

       میکنی و بعدم خودت گریه میکنی و از خواب بیدار میشی

  به خاطره همین از سه شنبه 12 مهر مستقل شدی و رفتی تو اتاق خودت

              خوابیدی

              فکر کنم خودتم راحت تر بودی چون از 11 شب که خوابیدی تا 5 صبح بیدار

              نشدی
            

              ولی به جای تو من 100 بار از خواب بیدار میشدم و میومدم بالا سرت

              هر دفعه یه وری بودی و راحت برا خودت می چرخیدی

 

             و در آخر


                                      
                                                                              

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط مامان بهار نظرات () |

 

     

روز دوم ی بود که چشماتو به دنیا باز کرده بودی که آوردیمت خونمون...

از اون روز زندگیمون یه رنگ و بوی دیگه گرفت...

قربونت برم که با اومدنت واژه مقدس مامان و بابا رو به ما هدیه کردی

خونمون تا 10 روز پر میشد و خالی میشد از مهمون

شما هم که کوه کنده بودید و همش خواب بودی فقط برا شیر از خواب بیدار میشدی

                                                       

هرکسی یه نظری میداد

یکی میگفت کپی بهار یکی میگفت باباش ،مامان بزرگش،بابا بزرگش،داییش،عموش

خلاصه برا هرکی یه شکل میشدی

9 روزت بود که بردیمت حمام...نمیدونستیم فکر میکردیم باید بند نافت بیوفته بعد ببریمت حمام ولی دکتر فت میشه با بند نافم حمام کنید

                           

 

 دومین حمام رو با من و بابایی با کلی ترس و لرز و سلام و صلوات رفتی

خیلی ترسیدیم و فقط بدنت رو شستیم ترسیدیم آب بره تو گوشِت

                                      چرا سرمو نششتن؟سوال

                     

                          خدایا کاش یکی پیدا بشه بیاد موهامو بشورهنگران

                          

اولین بار که به طور ارادی بهم خندیدی دقیقا 40 روزت بود

همه خستگی این مدت از تنم رفت بیرون و کلی ذوق کردم

عاشق آویز بالای تختت ، لوستر ، تابلو هستی و کلی باهاشون حرف میزنی و میخندی

                                       45 روزگی (خندیدن به لوستر)

             

                           70 روزگی (خندیدن و حرف زدن با آویز تخت)

             

             



45 روزت بود که با مامان بابای من و باباجونت و بابات بردیمت دکتر که مرد بشی نیشخند

خیلی دکترت خوب بود و البته شما هم خیلی پسر صبوری هستی

فقط یه کوچولو گریه کردی

                             خ.ت.ن.ه سرون که همه رو بردیم رستوران

                 

مامان جون و بابا جون برات یه ماشین کنترلی خریدن

55 روزت بود که اولین مراسم که عقد هانیه بود رفتیم

خیلی خوب بودی و اصلا اذیت نشدی و تو این سر و صدا راحت خوابیدی

واکسن 2 ماهگی افتضاح بود

خانمه خیلی برات بد زد و تا چند روز اصلا نمیتونستم به پات دست بزنم جیغت بلند میشد

تو این مدت اتفاق خاصی نیوفتاد

شبا میزاشتیمت تو کالسکه و با بابا میرفتیم پارک پیاده روی

خیلی خوشت میومد و با دقت به همه جا نگاه میکردی

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

اولین عروسی که رفتی عروسی مژده دختر عمه من

کلی تیپ زده بودی و همه کلی ذوقت میکردن و کلی با عروس عکس گرفتی

بعدن برات عکساشو میزارم

           

4 ماهه که شدی یعنی 5 روز پیش نوبت واکسن 4 ماهگیت بود

بردیمت یه درمانگاه دیگه که خیلی تعریفشو شنیده بودم که خیلی خوب آمپول میزد

خدا رو شکر خیلی برات خوب زد و اصلا متوجه نشدی و گریه نکردی

بعدش کلی بازی کردی و دست و پاتو تکون میدادی و میخندیدی

باورم نمیشد

ولی کم کم شروع کردی به تب کردن و هر کاری میکردم تبت پایین نمی اومد

پاتو میشستم ، دستمال خیس میزاشتم رو پیشونیت ،  هیچ تاثیری نداشت

اینقدر مظلوم ناله میکردی و نگام میکردی کلی گریه کردم برات

ی یل

صبح بردیمت دکتر و برات شیاف گذاشت و زود تبت اومد پایین

داشتم میمردم از ناراحتی

خدا نکنه دیگه مریض بشی عزیزم

                                      کجا میخوایم بریـــــــــــــم؟

 

                         

                                               نکنه واسکن؟استرس

                            خیالتون راحت شد؟ خوبه حالا تب کردم ؟     

 

             

                                آآآآ ه  اِاِاِاِه ... چقدر حالم بده مامان

             

                                  نگران نشید زود خوب شدم

                                  

 

                                                     

                                    

                              

    

                              

    

                                                      bye bye

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

              

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مامان بهار نظرات () |

           

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com


در این دنیای مجازی فضایی برای فرشته مهربونم می سازم تا خاطرات زیبای با او بودن را در آن بنویسم و همیشه به یاد داشته باشم فرشته پاک و معصوم من پر ارزش ترین هدیه ایست که خدای مهربون مرا لایق آن دید

پس تمامی سعی و تلاشم را میکنم تا فرشته کوچکم  را چنان بپرورم که او می خواهد .


خداوندا هزار مرتبه سپاس که حس زیبای مادری را در وجودم افکندی.

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

اینجا برات مینویسم تا هر وقت بزرگ شدی و تونستی بخونی لذت ببری از اینکه چقدر عزیز و شیرین بودی و هستــــــــــــــــی niniweblog.com

فرشته کوچولوی من امیدوارم پر بشه از خاطرات خوب و رنگی رنگیشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

سعی میکنم که از تمام خاطراتت اینجا بنویسم تا زمانی که خوندن و نوشتن یاد بگیری و خودت اینجا رو پا برجا نگه داری و خاطراتت رو اینجا بنویس niniweblog.com

الان که دارم برات مینویسم شما 3 ماه و 3 هفته و 1 روزه هستی

از اول آشنایی من و بابا رو برات میگم تا همین امروز

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

منو بابای مهربونت مهر 1386 با هم آشنا شدیم Running In Field
و در روز شنبه 29 تیر 1387 زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

2 سال رو با خوبی و خوشی با هم زندگی کردیم و تا اینکه روزه شنبه درست روز عید فطر 89.6.20 فهمیدم که خدا بهم عیدی داده و شما رو تو دل من گذاشته niniweblog.com

چقدر با بابات ذوق کردیم  و خدا رو شکر کردیم

شب زنگ زدم به مامانم و بابامniniweblog.com ... آخه رفته بودن کانادا پیش عمه من ... بهشون گفتم و اونا هم کلی ذوق کردن

منم کلی بهشون گفتم برا شما لباس بیارن (بهشون گفتم حس میکنم پسر هست و کلس لباسای پسرونه بیارن نیشخند ... بعدم رفتیم پایین و به مامان جون و باباجون گفتیم و اونا هم کلی خوشحال شدن

نمیدنم تو دل من چی کار میکردی شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے که از صبح تا شب حالم خیلی بد میشد و واقعا میگفتم دیگه (دور از جونم ) دارم میمیرم به دکتر گفتم که اینقدر حالم بده سبزو دکی گفت اگه بتونی تحمل کنی و قرص نخوری خیلی بهتره و منم توی این 9 ماه به خاطر شما 1 بارم قرص نخوردم ... آخه کل 9 ماه من اینجوری بودمpuke.gif

اولین بار که رفتم سونوگرافی دکتر ابطحی قلب مهربونتو بهم نشون داد که چه جوری بالا و پایین میپرید

داشتم از ذوق میموردم و وقتی از مطب دکتر اومدم بیرون کلی از خوشحالی گریه کردم

هر روز بیشتر عاشقت میشدم و کلی باهات حرف میزدم و ذوقتو میکردم ... چند بارم خوابتو میدیدم و هر دفعه یه پسر ناز niniweblog.comبود که باهاش کلی بازی میکردم

دیگه مطمئن شده بودم که پسر هستی ... تا اینکه شنبه 15 آذر (هفته 16 بودم) بابات رفتیم دکتر تا بهمون بگه که شما چی هستید ... در کمال اطمینان روی تخت خوابیدم و دکتر سونو کرد و گفت مبارک باشه یه دختر خانم خوشکل niniweblog.com

منو بابات هر دو تعجب

نمیدونستم ذوق کنم یا ... آخه همیشه دوست داشتم بچه اولم دختر باشه

خلاصه یه 1 هفته طول کشید تا تونستن که باهاش کنار بیام . تمام طول روز با دخترم دخترم گذروندم هر روز بیشتر عاشقت میشدم و با بابات رفتیم دبی و یک عالمه لباسای دخترونه خوشکل خریدیم

هر روز با بابات دنبال اسمای دخترونه بودیم

من که مرتب صدات میکردم گل بهار(اسم خودم بهار هست) و میگفتم شما گل من هستید و از یه طرف قرار بود اردیبهشت بدنیا بیای و واقعا اسم برازنده بود

هر کس میپرسید اسمم انتخاب کردید و منم میگفتم گل بهر و همه قهقهه و میگفتن چه جالب

ولی گل بهار اسم مستعار بود و ما اسمای زیادی رو انتخاب کردیم و در آخر تصمیم گرفتیم بزبریم نیکا که مثل اسمت خوب و پسندیده باشی

اولین بار که تکونات رو حس کردم روز عاشورا بود ... 5شنبه 25 آذر... دیگه  از اون روز بود که شکم من مدام در حال تکون خوردن بود و منم همچنانpuke.gifهمه بهم میگفتن یه دختر پر مو میخوا به دنیا بیاری که اینقدر بالا میاری و منم از ذوق میمردمخیال باطل همش پیش خودم یه دختر مو بلند رو در نظر میگرفتم

این 9 ماه هم به هر سختی که بود تموم شد و دکتر برام تاریخ زایمان رو شنبه 24 اردیبهشت 1390 مشخص کرد

از روز جمعه فقط باید سوپ میخوردم ... استرس داشتم و ناراحت از اینکه از فردا از هم جدا میشیم و دلم برا تکونات تنگ میشد

صبح شنبه ساعت 6 صبح با بابات رفتیم بیمارستان و کارای مقدماتی رو انجام دادن تا ساعت 8 باید میرفتم اتاق عمل

اون روز 5 نفر بودیم که زایمان داشتیم و همه با هم توی بخش زایمان با هم صحبت میکردیم و هممون نی نیامون دخمل بود

ساعت 7.45 دقیقه منو یکی دیگه از خانوما رو صدا کردن و بردن بخش اتاق عمل

دم در از مامانم و بابات خداحافظی کردم و کلی گریه کردم... میترسیدم بمیرم و دیگه نبینمشوننگران

رفتم توی اتاق عمل و داشتم از ترس سکته میکردم دستم رو گذاشتم رو شکمم و برا آخرین بار برات سوره والعصر رو خوندم تا آرامش داشته باشی و نترسی

توی اتاق عمل همشون ازم سوال میکردن که نی نیت چیه و منم گفتم دخمله و دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و ازم چند تا سوال پرسید و در آخر پرسید اسمشو میخوای چی بزاری و منم گفتم گل بهار و همه کلی خندیدند  و یهو حس کردم که دارم پرت میشم به یه جایی
و گفتم واااااااااااااااى افتادم که دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه از صدای یه مردی که از درد فریاد میکشید بیدار شدم  و دستم رو گذاشتم رو شکمم دیدم خالیه ناراحت روبروم ساعت بود و 10 رو نشون میداد... از درد داشتم میمردم دستمو اوردم بالا و پرستار رو صدا زدم ... اومد بالا سرم گفتم بچم سالمه اونم گفت آره یه پســــــــــــر سالم

من تعجب گفتم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دختره گفت نه پـــــــــــــــــــسره

همون آن تمام اثر بیهوشی از تنم رفت بیرون و من کاملن هوشیار شده بودم

کلی گریه کردم دلم برا دخترم تنگ شده بود همش فکر میکردم که یه اتفاقی برام افتاده و هــــــــــــــــــــــــای هـــــــــــــــــــــــــای گریه میکردم

صدای پرستارا رو میشنیدم که میگفتن خونوادش بیمارستان رو رو سرشون گذاشتن از خوشحالی... تا یه مدت شده بودی نقل مجلس و همه برا هم تعریف میکردن  

خلاصه مردم و زنده شدم تا ساعت شد 10.30 و منو از ریکاوری بیرون آوردن و دم در بابات رو دیدم و بهار(زن دایی امیر) با زهرا که داشت ازم فیلم میگرفت

تا دیدمشون دوباره گریه کردم و الکی گفتم که درد دارم

بردنم تو اتاق و شما رو آوردن دیدم

گریم گرفت و اصلا باورم نمیشد که تو شکم من بودی و کلی قربون صدقه ت رفتم و آوردنت بهت شیر دادمniniweblog.com

مثل کسایی که کلی تعلیم دیدن خیلی ماهرانه شیر خوردی و پرستار اومد گفت وزنت 3020 گرم و قدت 51

خیلی کوچولو بودیـــــــــــــــــــــــــ

اینم عکست 

           

      

اینم از فسقلی خان که چند ماه همه رو سر کار گذاشته بود و کلی بهمون میخندید

اینجا 3 ساعت بود که به دنیا اومده بودی ماچقلب

اسم      رو برات انتخاب کردیم ماچ

 

 



نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مامان بهار نظرات () |

http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers
Design By : Night Melody