✿✿✿ پسر بهاری ✿✿✿
هوراااااااااااااااااااااااااا دیشب خونه مامان جون بودیم داشتن برات شعر میخوندن وااااااااااااای خدا نمیدونی چه جیغی کشیدم از خوشحالی خیلی وقت بود منتظر این صحنه بودم خودتم فهمیده بودی که یه کار جدید کردی و کلی خجالت کشیدی فدات بشم الهی از کجا بلد بودی دست بزنی مامان ؟ دیگه سینه خیزهم بری عالیه شب عکساتو میزارم عزیز دلم ،پسر خوبـــــــــــــــــــــــم گلدونای خونه از دستت آسایش ندارن میذارمت تو رورئک و به اولین چیزی که نگاه میکنی گلدونا هست و تمــــــــــام سعیت رو میکنی که بهش برسی خیلی شیرین شدی دیوانه وار دوست دارم تو بغلم میگیرمت و اینقدر بوست میکنم میچلونمت که جیغت در میاد و خودتو کلی لوس میکنی برام یاد گرفتی این جوری میکنی دیگه این موقع من نمیتونم خودمو کنترل کنم و میچلونمت و حسابی بوست میکنم و این موقع هست که حس میکنم قلبم داره از تو سینم میزنه بیرون و نفسم بند میاد هر جا میریم همه عاشقت میشن و کلی باهات بازی میکنن و خدا رو شکر تو هم خیلی پسر خوبی هستی و کلی براشون میخندی خلاصه که کلی دل میبری مامان جون دوست دارم همیشه همین جوری بمونی همین قدر خنده رو _ اچتماعی و همه ی خصوصیات خوبی که الان داری و همیشه نگه داری تا همیشه همه از بودن باهات لذت ببرن وارد ششمین ماه زندگیت شدی عزیزم آخرین واکسنتم زدی و خدا رو شکر این دفعه از همیشه راحت تر بود خیلی کم تب کردی و یه کوچولو هم پات درد میکرد دیگه بزرگ تر شدی و قوی شدی و کمتر اذیت میشی همیشه برات دعا میکنم که همیشه شاد باشی و سالم اینم عکست بعد واکسن دیگه 1 هفته هست که سوپم میخوری و خدا رو شکر خیلی دوست داری برات چند قطره لیمو تازه هم میریزم و کلــــــــــی کیف میکنی راستی عکسای آتلیه ت هم گرفتیم که برات عکسشو میذارم اینم از این پسر شیرین و به قول زن دایی بهار نون خامه ای برای دیدن عکسای بیشتر به ادامه مطلب برید سلام به پسر شیطون خودم 24 مهر 5 ماهت تموم شد و دیگه برات غذا رو شروع کردم آخه وقتی میبینی ما داریم غذا میخوریم اینقدر جیغ میزنی که به شما هم بدیم صبح ها که میارمت میشونمت تو صندلی غذا و یه تکه نونم میدم دستت و با کلی ذوق میخوری بـــه بـــه چقدر خوشمزست عاشق چایی هستی و وقتی میبینی دارم میخورم کلی جیغ میکشی و دست دراز میکنی که به منم بده فکر کنم به دایی هات رفته باشی و چایی خوره حرفه ای بشی اول برات از حریره آرد برنج شروع کردم مامان این که همش شیره - یکم غلیظ تر برام درست کن دیگه بعد از چند روز صبح ها بهت سرلاک میدم و عصرا حریره بادوم که عاشقشی اینجا برا اولین بار حریره بادوم خوردی که کلی کیف کردی آها این شدا - بـــــــــــه مامان همشو بده بخورم اینجا هم برا اولین بار سرلاک خوردی که از ذوقت نمیدونستی چه جوری بخوری چند روز پیش با هم رفتیم خونه دوست من (خاله مهسا) که یه پسر کوچولوی ناز داره که 21 روز ازت بزرگتره البته قبلا اومدن خونه ما (وقتی 2 ماهه بودی) اینم عکست با مهدیار وقتی برا اولین بار همدیگرو دیدین اینم عکس این دفعه که ما رفتیم خونشون شناختیش؟ بذار یکم نگاش کنـــــم مهدیار بیــــا با اینا بازی کنیم ماشالا مهدیار کلی شیطون شده بود هزار ماشالله اینقدر ذوقشو کردم ... سینه خیز میرفت و تو روروئک که میزاشتش از این ور خونه به اون ور خونه میرفت هزار ماشالله دیگه از اون روز به بعد منم تصمیم گرفتم که یکم طولانی تر بذارمت تو روروئک تا قدم برداشتن و یاد بگیری خیلی کارات بامزه بود . 2 روز اول به عقب میرفتی بعد دور خودت میچرخیدی ولی الان دیگه کاملا ماهر شدی و مستقیم هم میتونی حرکت کنی قربونت برم که اینقدر شیرینی دیگه برات بگم که بابات استخر رو به خاطرت گرم کرد تا بو رو هم با خودش ببره تو آب ولی هنوز خیلی سرده - البته برا ما خوبه ولی برا تو هنوز سرده فقط نشستی و بابات رو تماشا کردی - کلی هم تعجب کرده بودی و مات نگاه میکردی اینم عکس اولین تجربه ت از استخر که فقط پاهات خیس شدن اینم تمام اتفاقات این 2 هفته که وقت نکردم برات بنویسم پسر کوشولوی خودم این اولین پاییزی هست که پیش ما هستی امسال پاییز از همیشه برام قشنگتر هست به خاطر وجود شما تو این مدت اتفاقات مهم زیادی افتاد که وقت نکردم بیام و بنویسم اول از همه اینکه کوچولو تو راه دارم امسال دایی احسان و آیدا جون فهمیدن که اونا هم یه فرشته یعنی من دارم برای اولین بـــــــــــــــــار عمه میشم و شما هم پسر عمه وای که چقدر ذوق کردم احتمالا تاریخ تولداتون یکی میشه ولی شما 1 سال بزرگتر هستی ایشالا که با هم دوستای خوبی میشید دوم اینکه خاله زهرا (دختر عمه من) داره ازدواج میکنه و 14 مهر مراسم بله برون بود که شما رو هم دعوت کردن آخه زهرا خیلی دوست داره و مثل اینکه چشماتو که برا اولین بار باز کردی زهرا جلوی چشمات بوده و خودش کلی ذوق میکنه خلاصه اینکه 5 شنبه کلی خوشتیپ کردی و رفتیم به سوی خونه عمه من کلی همه دوست دارن و ذوقت میکردن شما هم که خوشخنده کلی دل بردی از همه خلاصه که شما هم به عنوان بزرگترین نتیجه کوچیکترین فرد اون مجلس بودی و خودتم کلی کیف میکنی و زود بیدار میشی میکنی و بعدم خودت گریه میکنی و از خواب بیدار میشی خوابیدی فکر کنم خودتم راحت تر بودی چون از 11 شب که خوابیدی تا 5 صبح بیدار ولی به جای تو من 100 بار از خواب بیدار میشدم و میومدم بالا سرت هر دفعه یه وری بودی و راحت برا خودت می چرخیدی و در آخر روز دوم ی بود که چشماتو به دنیا باز کرده بودی که آوردیمت خونمون... از اون روز زندگیمون یه رنگ و بوی دیگه گرفت... قربونت برم که با اومدنت واژه مقدس مامان و بابا رو به ما هدیه کردی خونمون تا 10 روز پر میشد و خالی میشد از مهمون شما هم که کوه کنده بودید و همش خواب بودی فقط برا شیر از خواب بیدار میشدی هرکسی یه نظری میداد یکی میگفت کپی بهار یکی میگفت باباش ،مامان بزرگش،بابا بزرگش،داییش،عموش خلاصه برا هرکی یه شکل میشدی 9 روزت بود که بردیمت حمام...نمیدونستیم فکر میکردیم باید بند نافت بیوفته بعد ببریمت حمام ولی دکتر فت میشه با بند نافم حمام کنید دومین حمام رو با من و بابایی با کلی ترس و لرز و سلام و صلوات رفتی خیلی ترسیدیم و فقط بدنت رو شستیم ترسیدیم آب بره تو گوشِت چرا سرمو نششتن؟ خدایا کاش یکی پیدا بشه بیاد موهامو بشوره اولین بار که به طور ارادی بهم خندیدی دقیقا 40 روزت بود همه خستگی این مدت از تنم رفت بیرون و کلی ذوق کردم عاشق آویز بالای تختت ، لوستر ، تابلو هستی و کلی باهاشون حرف میزنی و میخندی 45 روزگی (خندیدن به لوستر) 70 روزگی (خندیدن و حرف زدن با آویز تخت) 45 روزت بود که با مامان بابای من و باباجونت و بابات بردیمت دکتر که مرد بشی خیلی دکترت خوب بود و البته شما هم خیلی پسر صبوری هستی فقط یه کوچولو گریه کردی خ.ت.ن.ه سرون که همه رو بردیم رستوران مامان جون و بابا جون برات یه ماشین کنترلی خریدن 55 روزت بود که اولین مراسم که عقد هانیه بود رفتیم خیلی خوب بودی و اصلا اذیت نشدی و تو این سر و صدا راحت خوابیدی واکسن 2 ماهگی افتضاح بود خانمه خیلی برات بد زد و تا چند روز اصلا نمیتونستم به پات دست بزنم جیغت بلند میشد تو این مدت اتفاق خاصی نیوفتاد شبا میزاشتیمت تو کالسکه و با بابا میرفتیم پارک پیاده روی خیلی خوشت میومد و با دقت به همه جا نگاه میکردی اولین عروسی که رفتی عروسی مژده دختر عمه من کلی تیپ زده بودی و همه کلی ذوقت میکردن و کلی با عروس عکس گرفتی بعدن برات عکساشو میزارم 4 ماهه که شدی یعنی 5 روز پیش نوبت واکسن 4 ماهگیت بود بردیمت یه درمانگاه دیگه که خیلی تعریفشو شنیده بودم که خیلی خوب آمپول میزد خدا رو شکر خیلی برات خوب زد و اصلا متوجه نشدی و گریه نکردی بعدش کلی بازی کردی و دست و پاتو تکون میدادی و میخندیدی باورم نمیشد ولی کم کم شروع کردی به تب کردن و هر کاری میکردم تبت پایین نمی اومد پاتو میشستم ، دستمال خیس میزاشتم رو پیشونیت ، هیچ تاثیری نداشت اینقدر مظلوم ناله میکردی و نگام میکردی کلی گریه کردم برات ی یل صبح بردیمت دکتر و برات شیاف گذاشت و زود تبت اومد پایین داشتم میمردم از ناراحتی خدا نکنه دیگه مریض بشی عزیزم کجا میخوایم بریـــــــــــــم؟ نکنه واسکن؟ خیالتون راحت شد؟ خوبه حالا تب کردم ؟ آآآآ ه اِاِاِاِه ... چقدر حالم بده مامان نگران نشید زود خوب شدم bye bye در این دنیای مجازی فضایی برای فرشته مهربونم می سازم تا خاطرات زیبای با او بودن را در آن بنویسم و همیشه به یاد داشته باشم فرشته پاک و معصوم من پر ارزش ترین هدیه ایست که خدای مهربون مرا لایق آن دید پس تمامی سعی و تلاشم را میکنم تا فرشته کوچکم را چنان بپرورم که او می خواهد . اینجا برات مینویسم تا هر وقت بزرگ شدی و تونستی بخونی لذت ببری از اینکه چقدر عزیز و شیرین بودی و هستــــــــــــــــی فرشته کوچولوی من امیدوارم پر بشه از خاطرات خوب و رنگی رنگی سعی میکنم که از تمام خاطراتت اینجا بنویسم تا زمانی که خوندن و نوشتن یاد بگیری و خودت اینجا رو پا برجا نگه داری و خاطراتت رو اینجا بنویس الان که دارم برات مینویسم شما 3 ماه و 3 هفته و 1 روزه هستی از اول آشنایی من و بابا رو برات میگم تا همین امروز منو بابای مهربونت مهر 1386 با هم آشنا شدیم 2 سال رو با خوبی و خوشی با هم زندگی کردیم و تا اینکه روزه شنبه درست روز عید فطر 89.6.20 فهمیدم که خدا بهم عیدی داده و شما رو تو دل من گذاشته چقدر با بابات ذوق کردیم شب زنگ زدم به مامانم و بابام منم کلی بهشون گفتم برا شما لباس بیارن (بهشون گفتم حس میکنم پسر هست و کلس لباسای پسرونه بیارن نمیدنم تو دل من چی کار میکردی اولین بار که رفتم سونوگرافی دکتر ابطحی قلب مهربونتو بهم نشون داد که چه جوری بالا و پایین میپرید داشتم از ذوق میموردم و وقتی از مطب دکتر اومدم بیرون کلی از خوشحالی گریه کردم هر روز بیشتر عاشقت میشدم و کلی باهات حرف میزدم و ذوقتو میکردم ... چند بارم خوابتو میدیدم و هر دفعه یه پسر ناز دیگه مطمئن شده بودم که پسر هستی ... تا اینکه شنبه 15 آذر (هفته 16 بودم) بابات رفتیم دکتر تا بهمون بگه که شما چی هستید ... در کمال اطمینان روی تخت خوابیدم و دکتر سونو کرد و گفت مبارک باشه یه دختر خانم خوشکل منو بابات هر دو نمیدونستم ذوق کنم یا ... آخه همیشه دوست داشتم بچه اولم دختر باشه خلاصه یه 1 هفته طول کشید تا تونستن که باهاش کنار بیام . تمام طول روز با دخترم دخترم گذروندم هر روز بیشتر عاشقت میشدم و با بابات رفتیم دبی و یک عالمه لباسای دخترونه خوشکل خریدیم هر روز با بابات دنبال اسمای دخترونه بودیم من که مرتب صدات میکردم گل بهار(اسم خودم بهار هست) و میگفتم شما گل من هستید و از یه طرف قرار بود اردیبهشت بدنیا بیای و واقعا اسم برازنده بود هر کس میپرسید اسمم انتخاب کردید و منم میگفتم گل بهر و همه ولی گل بهار اسم مستعار بود و ما اسمای زیادی رو انتخاب کردیم و در آخر تصمیم گرفتیم بزبریم نیکا که مثل اسمت خوب و پسندیده باشی اولین بار که تکونات رو حس کردم روز عاشورا بود ... 5شنبه 25 آذر... دیگه از اون روز بود که شکم من مدام در حال تکون خوردن بود و منم همچنان این 9 ماه هم به هر سختی که بود تموم شد و دکتر برام تاریخ زایمان رو شنبه 24 اردیبهشت 1390 مشخص کرد از روز جمعه فقط باید سوپ میخوردم ... استرس داشتم و ناراحت از اینکه از فردا از هم جدا میشیم و دلم برا تکونات تنگ میشد صبح شنبه ساعت 6 صبح با بابات رفتیم بیمارستان و کارای مقدماتی رو انجام دادن تا ساعت 8 باید میرفتم اتاق عمل اون روز 5 نفر بودیم که زایمان داشتیم و همه با هم توی بخش زایمان با هم صحبت میکردیم و هممون نی نیامون دخمل بود ساعت 7.45 دقیقه منو یکی دیگه از خانوما رو صدا کردن و بردن بخش اتاق عمل دم در از مامانم و بابات خداحافظی کردم و کلی گریه کردم... میترسیدم بمیرم و دیگه نبینمشون رفتم توی اتاق عمل و داشتم از ترس سکته میکردم دستم رو گذاشتم رو شکمم و برا آخرین بار برات سوره والعصر رو خوندم تا آرامش داشته باشی و نترسی توی اتاق عمل همشون ازم سوال میکردن که نی نیت چیه و منم گفتم دخمله و دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و ازم چند تا سوال پرسید و در آخر پرسید اسمشو میخوای چی بزاری و منم گفتم گل بهار و همه کلی خندیدند من همون آن تمام اثر بیهوشی از تنم رفت بیرون و من کاملن هوشیار شده بودم کلی گریه کردم دلم برا دخترم تنگ شده بود همش فکر میکردم که یه اتفاقی برام افتاده و هــــــــــــــــــــــــای هـــــــــــــــــــــــــای گریه میکردم صدای پرستارا رو میشنیدم که میگفتن خونوادش بیمارستان رو رو سرشون گذاشتن از خوشحالی... تا یه مدت شده بودی نقل مجلس و همه برا هم تعریف میکردن خلاصه مردم و زنده شدم تا ساعت شد 10.30 و منو از ریکاوری بیرون آوردن و دم در بابات رو دیدم و بهار(زن دایی امیر) با زهرا که داشت ازم فیلم میگرفت تا دیدمشون دوباره گریه کردم بردنم تو اتاق و شما رو آوردن دیدم گریم گرفت و اصلا باورم نمیشد که تو شکم من بودی و کلی قربون صدقه ت رفتم و آوردنت بهت شیر دادم مثل کسایی که کلی تعلیم دیدن خیلی ماهرانه شیر خوردی و پرستار اومد گفت وزنت 3020 گرم و قدت 51 خیلی کوچولو بودیـــــــــــــــــــــــــ اینم عکست اینم از فسقلی خان که چند ماه همه رو سر کار گذاشته بود و کلی بهمون میخندید اینجا 3 ساعت بود که به دنیا اومده بودی اسم 



و دست میزدن که تو هم شروع کردی به دست زدن

و سرت رو توی بغلم قایم کردی 







شش ماه هست که زندگیمون حال و های دیگه ای پیدا کرده
شش ماه هست که زندگی رو جور دیگه ای میبینیم
شش ماه هست که خدا رو جور دیگه ای شکر میکنیم
شش ماه هست که خودمو فراموش کردم و همیشه به فکر تو هستم
ادامه مطلب
الان 2 هفته هست که میخوام بیام برات بنویسم از شیرین کاریات ولی فرصت نمیکنم
مامان یه چایی هم بریز باهاش بخوریم


آهـــــــــــا یادم اومد
خــــــــــیلی دوست دارم





درست همون روزی که من فهمیدم یه فرشته

![]()


کلی شیطون شدی و تا میزارمت زمین 1 ثانیه هم طول نمیکشه که میچرخی
تا منو میبینی دستاتو میاری بالا یعنی بغلم کن و کلی میخندی و دل میبری
برات آهنگ که میزاریم کلی ذوق میکنی و دست و پاهاتو با هم تکون میدی
آآآآآ م ِ مو گ غ ی ن ما بو میگی و کلی جیغ میکشی
توی خواب کلی وول میخوری و مث عقربه ساعت میچرخی
تو تخت پارکت اصلا خوشت نمیاد که بخوابی چون میخوری به این توریهای کنارش
کنار خودمونم که میخوابی چنان مشت و لگدهایی نثار من
به خاطره همین از سه شنبه 12 مهر مستقل شدی و رفتی تو اتاق خودت


ادامه مطلب

















![]()

![]()





خداوندا هزار مرتبه سپاس که حس زیبای مادری را در وجودم افکندی.

و در روز شنبه 29 تیر 1387 زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم

و خدا رو شکر کردیم
... آخه رفته بودن کانادا پیش عمه من ... بهشون گفتم و اونا هم کلی ذوق کردن
... بعدم رفتیم پایین و به مامان جون و باباجون گفتیم و اونا هم کلی خوشحال شدن
که از صبح تا شب حالم خیلی بد میشد و واقعا میگفتم دیگه (دور از جونم ) دارم میمیرم
به دکتر گفتم که اینقدر حالم بده
و دکی گفت اگه بتونی تحمل کنی و قرص نخوری خیلی بهتره و منم توی این 9 ماه به خاطر شما 1 بارم قرص نخوردم ... آخه کل 9 ماه من اینجوری بودم

بود که باهاش کلی بازی میکردم

و میگفتن چه جالب
همه بهم میگفتن یه دختر پر مو میخوا به دنیا بیاری که اینقدر بالا میاری و منم از ذوق میمردم
همش پیش خودم یه دختر مو بلند رو در نظر میگرفتم
و یهو حس کردم که دارم پرت میشم به یه جایی
و گفتم واااااااااااااااى افتادم که دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه از صدای یه مردی که از درد فریاد میکشید بیدار شدم و دستم رو گذاشتم رو شکمم دیدم خالیه
روبروم ساعت بود و 10 رو نشون میداد... از درد داشتم میمردم دستمو اوردم بالا و پرستار رو صدا زدم ... اومد بالا سرم گفتم بچم سالمه اونم گفت آره یه پســــــــــــر سالم
گفتم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دختره گفت نه پـــــــــــــــــــسره
و الکی گفتم که درد دارم




رو برات انتخاب کردیم 




| Design By : Night Melody |













