✿✿✿ پسر بهاری ✿✿✿

           

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com


در این دنیای مجازی فضایی برای فرشته مهربونم می سازم تا خاطرات زیبای با او بودن را در آن بنویسم و همیشه به یاد داشته باشم فرشته پاک و معصوم من پر ارزش ترین هدیه ایست که خدای مهربون مرا لایق آن دید

پس تمامی سعی و تلاشم را میکنم تا فرشته کوچکم  را چنان بپرورم که او می خواهد .


خداوندا هزار مرتبه سپاس که حس زیبای مادری را در وجودم افکندی.

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

اینجا برات مینویسم تا هر وقت بزرگ شدی و تونستی بخونی لذت ببری از اینکه چقدر عزیز و شیرین بودی و هستــــــــــــــــی niniweblog.com

فرشته کوچولوی من امیدوارم پر بشه از خاطرات خوب و رنگی رنگیشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

سعی میکنم که از تمام خاطراتت اینجا بنویسم تا زمانی که خوندن و نوشتن یاد بگیری و خودت اینجا رو پا برجا نگه داری و خاطراتت رو اینجا بنویس niniweblog.com

الان که دارم برات مینویسم شما 3 ماه و 3 هفته و 1 روزه هستی

از اول آشنایی من و بابا رو برات میگم تا همین امروز

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

منو بابای مهربونت مهر 1386 با هم آشنا شدیم Running In Field
و در روز شنبه 29 تیر 1387 زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

2 سال رو با خوبی و خوشی با هم زندگی کردیم و تا اینکه روزه شنبه درست روز عید فطر 89.6.20 فهمیدم که خدا بهم عیدی داده و شما رو تو دل من گذاشته niniweblog.com

چقدر با بابات ذوق کردیم  و خدا رو شکر کردیم

شب زنگ زدم به مامانم و بابامniniweblog.com ... آخه رفته بودن کانادا پیش عمه من ... بهشون گفتم و اونا هم کلی ذوق کردن

منم کلی بهشون گفتم برا شما لباس بیارن (بهشون گفتم حس میکنم پسر هست و کلس لباسای پسرونه بیارن نیشخند ... بعدم رفتیم پایین و به مامان جون و باباجون گفتیم و اونا هم کلی خوشحال شدن

نمیدنم تو دل من چی کار میکردی شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے که از صبح تا شب حالم خیلی بد میشد و واقعا میگفتم دیگه (دور از جونم ) دارم میمیرم به دکتر گفتم که اینقدر حالم بده سبزو دکی گفت اگه بتونی تحمل کنی و قرص نخوری خیلی بهتره و منم توی این 9 ماه به خاطر شما 1 بارم قرص نخوردم ... آخه کل 9 ماه من اینجوری بودمpuke.gif

اولین بار که رفتم سونوگرافی دکتر ابطحی قلب مهربونتو بهم نشون داد که چه جوری بالا و پایین میپرید

داشتم از ذوق میموردم و وقتی از مطب دکتر اومدم بیرون کلی از خوشحالی گریه کردم

هر روز بیشتر عاشقت میشدم و کلی باهات حرف میزدم و ذوقتو میکردم ... چند بارم خوابتو میدیدم و هر دفعه یه پسر ناز niniweblog.comبود که باهاش کلی بازی میکردم

دیگه مطمئن شده بودم که پسر هستی ... تا اینکه شنبه 15 آذر (هفته 16 بودم) بابات رفتیم دکتر تا بهمون بگه که شما چی هستید ... در کمال اطمینان روی تخت خوابیدم و دکتر سونو کرد و گفت مبارک باشه یه دختر خانم خوشکل niniweblog.com

منو بابات هر دو تعجب

نمیدونستم ذوق کنم یا ... آخه همیشه دوست داشتم بچه اولم دختر باشه

خلاصه یه 1 هفته طول کشید تا تونستن که باهاش کنار بیام . تمام طول روز با دخترم دخترم گذروندم هر روز بیشتر عاشقت میشدم و با بابات رفتیم دبی و یک عالمه لباسای دخترونه خوشکل خریدیم

هر روز با بابات دنبال اسمای دخترونه بودیم

من که مرتب صدات میکردم گل بهار(اسم خودم بهار هست) و میگفتم شما گل من هستید و از یه طرف قرار بود اردیبهشت بدنیا بیای و واقعا اسم برازنده بود

هر کس میپرسید اسمم انتخاب کردید و منم میگفتم گل بهر و همه قهقهه و میگفتن چه جالب

ولی گل بهار اسم مستعار بود و ما اسمای زیادی رو انتخاب کردیم و در آخر تصمیم گرفتیم بزبریم نیکا که مثل اسمت خوب و پسندیده باشی

اولین بار که تکونات رو حس کردم روز عاشورا بود ... 5شنبه 25 آذر... دیگه  از اون روز بود که شکم من مدام در حال تکون خوردن بود و منم همچنانpuke.gifهمه بهم میگفتن یه دختر پر مو میخوا به دنیا بیاری که اینقدر بالا میاری و منم از ذوق میمردمخیال باطل همش پیش خودم یه دختر مو بلند رو در نظر میگرفتم

این 9 ماه هم به هر سختی که بود تموم شد و دکتر برام تاریخ زایمان رو شنبه 24 اردیبهشت 1390 مشخص کرد

از روز جمعه فقط باید سوپ میخوردم ... استرس داشتم و ناراحت از اینکه از فردا از هم جدا میشیم و دلم برا تکونات تنگ میشد

صبح شنبه ساعت 6 صبح با بابات رفتیم بیمارستان و کارای مقدماتی رو انجام دادن تا ساعت 8 باید میرفتم اتاق عمل

اون روز 5 نفر بودیم که زایمان داشتیم و همه با هم توی بخش زایمان با هم صحبت میکردیم و هممون نی نیامون دخمل بود

ساعت 7.45 دقیقه منو یکی دیگه از خانوما رو صدا کردن و بردن بخش اتاق عمل

دم در از مامانم و بابات خداحافظی کردم و کلی گریه کردم... میترسیدم بمیرم و دیگه نبینمشوننگران

رفتم توی اتاق عمل و داشتم از ترس سکته میکردم دستم رو گذاشتم رو شکمم و برا آخرین بار برات سوره والعصر رو خوندم تا آرامش داشته باشی و نترسی

توی اتاق عمل همشون ازم سوال میکردن که نی نیت چیه و منم گفتم دخمله و دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و ازم چند تا سوال پرسید و در آخر پرسید اسمشو میخوای چی بزاری و منم گفتم گل بهار و همه کلی خندیدند  و یهو حس کردم که دارم پرت میشم به یه جایی
و گفتم واااااااااااااااى افتادم که دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه از صدای یه مردی که از درد فریاد میکشید بیدار شدم  و دستم رو گذاشتم رو شکمم دیدم خالیه ناراحت روبروم ساعت بود و 10 رو نشون میداد... از درد داشتم میمردم دستمو اوردم بالا و پرستار رو صدا زدم ... اومد بالا سرم گفتم بچم سالمه اونم گفت آره یه پســــــــــــر سالم

من تعجب گفتم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دختره گفت نه پـــــــــــــــــــسره

همون آن تمام اثر بیهوشی از تنم رفت بیرون و من کاملن هوشیار شده بودم

کلی گریه کردم دلم برا دخترم تنگ شده بود همش فکر میکردم که یه اتفاقی برام افتاده و هــــــــــــــــــــــــای هـــــــــــــــــــــــــای گریه میکردم

صدای پرستارا رو میشنیدم که میگفتن خونوادش بیمارستان رو رو سرشون گذاشتن از خوشحالی... تا یه مدت شده بودی نقل مجلس و همه برا هم تعریف میکردن  

خلاصه مردم و زنده شدم تا ساعت شد 10.30 و منو از ریکاوری بیرون آوردن و دم در بابات رو دیدم و بهار(زن دایی امیر) با زهرا که داشت ازم فیلم میگرفت

تا دیدمشون دوباره گریه کردم و الکی گفتم که درد دارم

بردنم تو اتاق و شما رو آوردن دیدم

گریم گرفت و اصلا باورم نمیشد که تو شکم من بودی و کلی قربون صدقه ت رفتم و آوردنت بهت شیر دادمniniweblog.com

مثل کسایی که کلی تعلیم دیدن خیلی ماهرانه شیر خوردی و پرستار اومد گفت وزنت 3020 گرم و قدت 51

خیلی کوچولو بودیـــــــــــــــــــــــــ

اینم عکست 

           

      

اینم از فسقلی خان که چند ماه همه رو سر کار گذاشته بود و کلی بهمون میخندید

اینجا 3 ساعت بود که به دنیا اومده بودی ماچقلب

اسم      رو برات انتخاب کردیم ماچ

 

 



نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مامان بهار نظرات () |

http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers
Design By : Night Melody