✿✿✿ پسر بهاری ✿✿✿
در این دنیای مجازی فضایی برای فرشته مهربونم می سازم تا خاطرات زیبای با او بودن را در آن بنویسم و همیشه به یاد داشته باشم فرشته پاک و معصوم من پر ارزش ترین هدیه ایست که خدای مهربون مرا لایق آن دید پس تمامی سعی و تلاشم را میکنم تا فرشته کوچکم را چنان بپرورم که او می خواهد . اینجا برات مینویسم تا هر وقت بزرگ شدی و تونستی بخونی لذت ببری از اینکه چقدر عزیز و شیرین بودی و هستــــــــــــــــی فرشته کوچولوی من امیدوارم پر بشه از خاطرات خوب و رنگی رنگی سعی میکنم که از تمام خاطراتت اینجا بنویسم تا زمانی که خوندن و نوشتن یاد بگیری و خودت اینجا رو پا برجا نگه داری و خاطراتت رو اینجا بنویس الان که دارم برات مینویسم شما 3 ماه و 3 هفته و 1 روزه هستی از اول آشنایی من و بابا رو برات میگم تا همین امروز منو بابای مهربونت مهر 1386 با هم آشنا شدیم 2 سال رو با خوبی و خوشی با هم زندگی کردیم و تا اینکه روزه شنبه درست روز عید فطر 89.6.20 فهمیدم که خدا بهم عیدی داده و شما رو تو دل من گذاشته چقدر با بابات ذوق کردیم شب زنگ زدم به مامانم و بابام منم کلی بهشون گفتم برا شما لباس بیارن (بهشون گفتم حس میکنم پسر هست و کلس لباسای پسرونه بیارن نمیدنم تو دل من چی کار میکردی اولین بار که رفتم سونوگرافی دکتر ابطحی قلب مهربونتو بهم نشون داد که چه جوری بالا و پایین میپرید داشتم از ذوق میموردم و وقتی از مطب دکتر اومدم بیرون کلی از خوشحالی گریه کردم هر روز بیشتر عاشقت میشدم و کلی باهات حرف میزدم و ذوقتو میکردم ... چند بارم خوابتو میدیدم و هر دفعه یه پسر ناز دیگه مطمئن شده بودم که پسر هستی ... تا اینکه شنبه 15 آذر (هفته 16 بودم) بابات رفتیم دکتر تا بهمون بگه که شما چی هستید ... در کمال اطمینان روی تخت خوابیدم و دکتر سونو کرد و گفت مبارک باشه یه دختر خانم خوشکل منو بابات هر دو نمیدونستم ذوق کنم یا ... آخه همیشه دوست داشتم بچه اولم دختر باشه خلاصه یه 1 هفته طول کشید تا تونستن که باهاش کنار بیام . تمام طول روز با دخترم دخترم گذروندم هر روز بیشتر عاشقت میشدم و با بابات رفتیم دبی و یک عالمه لباسای دخترونه خوشکل خریدیم هر روز با بابات دنبال اسمای دخترونه بودیم من که مرتب صدات میکردم گل بهار(اسم خودم بهار هست) و میگفتم شما گل من هستید و از یه طرف قرار بود اردیبهشت بدنیا بیای و واقعا اسم برازنده بود هر کس میپرسید اسمم انتخاب کردید و منم میگفتم گل بهر و همه ولی گل بهار اسم مستعار بود و ما اسمای زیادی رو انتخاب کردیم و در آخر تصمیم گرفتیم بزبریم نیکا که مثل اسمت خوب و پسندیده باشی اولین بار که تکونات رو حس کردم روز عاشورا بود ... 5شنبه 25 آذر... دیگه از اون روز بود که شکم من مدام در حال تکون خوردن بود و منم همچنان این 9 ماه هم به هر سختی که بود تموم شد و دکتر برام تاریخ زایمان رو شنبه 24 اردیبهشت 1390 مشخص کرد از روز جمعه فقط باید سوپ میخوردم ... استرس داشتم و ناراحت از اینکه از فردا از هم جدا میشیم و دلم برا تکونات تنگ میشد صبح شنبه ساعت 6 صبح با بابات رفتیم بیمارستان و کارای مقدماتی رو انجام دادن تا ساعت 8 باید میرفتم اتاق عمل اون روز 5 نفر بودیم که زایمان داشتیم و همه با هم توی بخش زایمان با هم صحبت میکردیم و هممون نی نیامون دخمل بود ساعت 7.45 دقیقه منو یکی دیگه از خانوما رو صدا کردن و بردن بخش اتاق عمل دم در از مامانم و بابات خداحافظی کردم و کلی گریه کردم... میترسیدم بمیرم و دیگه نبینمشون رفتم توی اتاق عمل و داشتم از ترس سکته میکردم دستم رو گذاشتم رو شکمم و برا آخرین بار برات سوره والعصر رو خوندم تا آرامش داشته باشی و نترسی توی اتاق عمل همشون ازم سوال میکردن که نی نیت چیه و منم گفتم دخمله و دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و ازم چند تا سوال پرسید و در آخر پرسید اسمشو میخوای چی بزاری و منم گفتم گل بهار و همه کلی خندیدند من همون آن تمام اثر بیهوشی از تنم رفت بیرون و من کاملن هوشیار شده بودم کلی گریه کردم دلم برا دخترم تنگ شده بود همش فکر میکردم که یه اتفاقی برام افتاده و هــــــــــــــــــــــــای هـــــــــــــــــــــــــای گریه میکردم صدای پرستارا رو میشنیدم که میگفتن خونوادش بیمارستان رو رو سرشون گذاشتن از خوشحالی... تا یه مدت شده بودی نقل مجلس و همه برا هم تعریف میکردن خلاصه مردم و زنده شدم تا ساعت شد 10.30 و منو از ریکاوری بیرون آوردن و دم در بابات رو دیدم و بهار(زن دایی امیر) با زهرا که داشت ازم فیلم میگرفت تا دیدمشون دوباره گریه کردم بردنم تو اتاق و شما رو آوردن دیدم گریم گرفت و اصلا باورم نمیشد که تو شکم من بودی و کلی قربون صدقه ت رفتم و آوردنت بهت شیر دادم مثل کسایی که کلی تعلیم دیدن خیلی ماهرانه شیر خوردی و پرستار اومد گفت وزنت 3020 گرم و قدت 51 خیلی کوچولو بودیـــــــــــــــــــــــــ اینم عکست اینم از فسقلی خان که چند ماه همه رو سر کار گذاشته بود و کلی بهمون میخندید اینجا 3 ساعت بود که به دنیا اومده بودی اسم
خداوندا هزار مرتبه سپاس که حس زیبای مادری را در وجودم افکندی.

و در روز شنبه 29 تیر 1387 زندگی مشترکمون رو آغاز کردیم

و خدا رو شکر کردیم
... آخه رفته بودن کانادا پیش عمه من ... بهشون گفتم و اونا هم کلی ذوق کردن
... بعدم رفتیم پایین و به مامان جون و باباجون گفتیم و اونا هم کلی خوشحال شدن
که از صبح تا شب حالم خیلی بد میشد و واقعا میگفتم دیگه (دور از جونم ) دارم میمیرم
به دکتر گفتم که اینقدر حالم بده
و دکی گفت اگه بتونی تحمل کنی و قرص نخوری خیلی بهتره و منم توی این 9 ماه به خاطر شما 1 بارم قرص نخوردم ... آخه کل 9 ماه من اینجوری بودم

بود که باهاش کلی بازی میکردم

و میگفتن چه جالب
همه بهم میگفتن یه دختر پر مو میخوا به دنیا بیاری که اینقدر بالا میاری و منم از ذوق میمردم
همش پیش خودم یه دختر مو بلند رو در نظر میگرفتم
و یهو حس کردم که دارم پرت میشم به یه جایی
و گفتم واااااااااااااااى افتادم که دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه از صدای یه مردی که از درد فریاد میکشید بیدار شدم و دستم رو گذاشتم رو شکمم دیدم خالیه
روبروم ساعت بود و 10 رو نشون میداد... از درد داشتم میمردم دستمو اوردم بالا و پرستار رو صدا زدم ... اومد بالا سرم گفتم بچم سالمه اونم گفت آره یه پســــــــــــر سالم
گفتم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دختره گفت نه پـــــــــــــــــــسره
و الکی گفتم که درد دارم




رو برات انتخاب کردیم 




| Design By : Night Melody |







